|
|
|
آخرین یادگاری که از او برایم مانده است.........
دوست بود یا فرشته؟؟؟؟؟ دیر فهمیدم........خیلی دیر.....
چند روز پیش رفته بود سراغ کتاب ها و جزوه های سال گذشته تا شروع کنم یه ذره درس ها ی پایه رو بخونم..... کتاب های سال اول هم اون جا بود...... یه دفتر هم پیدا کردم.........خندم گرفت.........از این که چقدر بیکار بودیم ما...... الان انقدر وقت کم دارم که شب تا صبح بیدارم اما اون دفتر پر از شعر و متنه که بچه ها برام نوشتن....... حتی برگه های تقلب رو هم نگه داشته بودم...... کلی هم به اونا خندیم.....که چه سوال های مسخره ای......... سال اول عادت داشتم که بالای صفحه های کتابم اتفاقاتی که اون روز افتاده بود روبنویسم.حتی شده یه جمله.......مثلا امروز امتحان فیزیک دارم.........این زنگ معلم نیومده.... آزمون این دفعه عالی بود .... امروز آخرین روزای ساله .با بچه ها رفتیم حیاط وسطی بازی کردیم..... .اما آخرش که رسیدم نمیخواستم دیگه بخونم.......... امروز 14 فروردین.داغونم.همه اومدن به جزمرجان.........امروز برای مرجان ختم گرفتیم....بچه ها حالشون خوب نیست.......امتحان های نیم ترم افتضاحه......توی کلاس نمیتونم نفس بکشم......حضور سنگین مرجان رو حس میکنم........نمیتونم درس بخونم.........دارم خفه میشم........جای خالیش با گل پر شده......معلم ها سر کلاسمون نمیان......... کلاسمون رو عوض کردن........ همه ساکت هستن......... طاقت خوندن آخر کتاب ها رو نداشتم....... داشتم ورقشون میزدم که یه نامه از توی کتاب افتاد زمین....روش نوشته بود برای ملیحه ی عزیزم..... نامه رو باز کردم........ یه لحظه قلبم وایساد....... احساس کردم دارم از بغض خفه میشم...... نامه ی مرجان بود......... که فقط چند روز قبل از مرگش برای تولدم نوشته بود....... دوباره خاطرات اون روزا مثل یه فیلم از جلوی چشمم گذشت.....چقدر سخت بود........ نامه رو میخوندم....خیلی سعی کردم گریه نکنم ولی.......فایده نداشت......عقده ی تمام دلتنگی هام باز شده بود.......میدونستم..شاید.مرجان برام بهانه بود.......
مرجان عزیزم طاقت دیدن عکست رو روی یه سنگ سخت ندارم..... دلم برای چشمای معصومت تنگ شده....... چشم هایی که پاکی توش موج می زد........
شعر روی سنگ رو مادر مرجان گفته........
یه حرفه که روی دلم سنگی میکنه و میخوام این جا به یکی بگم......... الناز عزیزم.......هنوز هم وقتی به کاری که کردی فکر میکنم و و میبینم ممکن بود چه بلایی سرت بیاد همه ی تنم یخ میکنه.......مرجان برای من یه دوست بود من هنوز نتونستم فراموشش کنم......تو که هم خون من هستی....... یه حس بدی دارم.........امیدوارم درست نباشه....... یه روز میفهمی که حرف های من درست بوده.........امیدوارم زودتر متوجه اشتباهت بشی......... عزیز دلم توی راه عاشقی خودکشی نداریم.......... عشق رو با خون آلوده نکن........ دوستت دارم........هرجور که باشی......... ولی خیلی دوست دارم الناز قبلی بشی......... و اینم بدون وقتی کسی رو دوست داریم باید نهایت آرزومون خوشبختی و خوشحالی اون باشه نه این که نزدیکمون باشه......جسم از بین میره این روحه که پایداره.........اگر پیوند واقعی وجود داشته باشد دستخوش تغییر خواهد شد هر زنده ای محکوم به تغییر است ......تنها مردگانند که بلا تغییر می مانند...پس.......از تغییر هراسان مشو..........تغییر تنها شاهدی است بر زنده بودن تو و او............
زندگی بی تو یعنی.......... غزل ها نا تمامند......... یعنی........ من نمی توانم......... قافیه های این غزل باشم........... . دوستای گلم......... درس برام اصلا وقت نذاشته .باید حسابی بخونم.....پس تا دو سال دیگه خدانگهدار............ در پناه حق تا مرداد 88.......... ملیحه
نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت 3:15 توسط ملیحه |
س.ل.ا.م. س.ل.ا.م دوست ندارم سلام کنم....سلام کردن خیلی آسونه....ولی سوختن بعد از اون بی نهایت سخت.... اگر آدم ها میدونستن که بعد از هر سلامی که به ظاهر خیلی سادست باید بعد از اون این همه زجر رو تحمل کنن......هیچ وقت سلام نمیکردن.... دوست نداشتم که وبلاگ رو بروز کنم..... ولی دیگه دلم طاقت نیاورد.....اگه نمی نوشتم دلم می ترکید. با این که نمیتونم همه ی حرف هام رو بنویسم...ولی.... میتونم بگم که خسته شدم از خنده های الکی... خیلی سخته بخوای زورکی بخندی و سر و صدا کنی..... طاقت فرساست..... گفتم نمیتونم همه ی حرفام رو بزنم چون ممکنه که دوستای خودم هم این پست روبخونن... بیچاره ها فکر میکن کارهاشون تاثیر داشته و من دوباره شدم همون ملی.... دلم میسوزه.....برای اونا...برای خودم..... چند ماهی میشه که چیزی ننوشتم و توی این مدت تنها زمانی که از ته دل خندیدم زمانی بود که دو نفری که دوتاشون با تمام وجود دوست داشتم سر سفره ی عقد نشسته بودن .... وقتی داشتن خطبه رو میخوندن نمیدونم چرا گریه کردم.....از خوشحالی بود یا می ترسیدم؟؟؟؟ ولی میدونم یه لحظه دلم شکست...... میگن دعا سر سفره ی عقد اجابت میشه...همون جا دعا کردم که همه ی کسایی که دوستشون دارم شاد و خوشحال باشن......همشون....حتی....... از ته دلم خواستم که همه رو خوشبخت کنه ....... همه رو...... مخصوصا اون دوتایی که الان سر سفره ی عقد نشسته بودن ... سر سفره ای که خودم به تنهایی با تمام عشقی که به دوتاشون داشتم چیده بودم و اون سفره شاهد اشک های شبانه ی من بود... اشک هایی که باید از همه پنهونشون می کردم.... توی این چند ماه تنها روزی بود که واقعا خوشحال بودم.... شاید به خاطر این بود که من باعث شده بودم این دو تا بهم برسن.... تصمیم گرفتم دیگه از هیچی نترسم.......تا الان ازهرچی ترسیدم به سرم اومده..... ج.د.ا.ی.ی میدونم با گذاشتن این شعر این پست خیلی طولانی میشه ولی خب ببخشید دیگه...بالاخره حرف های چند ماهه...ماه هایی که هیچ وقت فراموششون نمی کنم........ البته فکر نکنم همه بفهمن منظورم از نوشتن این شعر چیه.....ولی خب میذارمش....
گفتي که بيا !!
نوشته شده در جمعه 16 شهریور1386ساعت 14:56 توسط ملیحه |
مرجان......عشق........مرگ.....
سلام من دوباره برگشتم....خوابی که دیدم وادارم کرد که دوباره بنویسم...... و می نویسم.......تا زمانی که هستم....... سر تا پاشو نگاه کرد....سفيد سفيد عروسيش بود.....حس خوبي داشت دلش ميخواست خودش رو تو لباس عروسي ورانداز کنه... خوشحال بود از اينکه از اينهمه بلاتکليفي در اومده بود حس آرامشي رو که خيلي وقت پيشا از دست داده بود....داشت زير پوستش حس ميکرد مي دونست دلش واسه خيلي چيزا تنگ ميشه دلش واسه نوشتن تو نصفه هاي شب واسه هاي هاي گريه کردن هاشم تنگ مي شد بغضش سنگين شده بود ميشد از همه ي اينها راحت گذاشت اما از بعضي چيزا هم نميشد به همين راحتي گذشت دلش از همه بيشتر واسه مامانيش تنگ ميشد اما نه نه واسه بابايش دلتنگ ميشد اما بازم نه براي خواهرش که يه دنيا دوستش داشت ؟واسه داداشيش نه........ شايدم واسه دوستاش اما از همه ي اينها بيشتر دلش واسه عشقش تنگ ميشد دلش پر بود خيلي پر از دست همه اولش فکر ميکرد داره از دست همشون راحت ميشه اما الان.... دلش تنگ بود براي همه چيز براي اشکايي که واسه عشقش ريخته بود براي آرزوهاي قشنگي که براي با هم بودنشون تو سرش داشت دلش مي خواست يه روز ديگه فرصت داشت تا به همه ي اونايي که يادش رفته بود بهشون بگه که دوستشون داره به همه ي اونايي که يه جورايي دلشونو شکسته بود بگه که دوستشون داره و از همشون بخواد که هيچ وقت فراموشش نکنن آخه اون از بچگي از تنهايي از تاريکي از ارتفاع و از عشق خيلي مي ترسيد و حالا تک تک اونا داشت سرش مي اومد اما اون به همه چيز اين زندگي لعنتي ساخته بود سوخته بود و حالا راحت بود اما دلش تنگ بود براي همه چيز صداي شيون که بلند شد اشک امونش نداد دلش براي ماماتش باباش خواهرش داداشش و عشقش تنگ شده بود قده يه سوزن داد زد اما کسي صداشو نشنيد ....جيغ کشيد اما بازم کسي نشنيد خدايا يه روز....يه ساعت...خدايا من دوستش داشتم خدايا اون الان کجاست؟صداي تلقين که بلند شد اسمع افهمت نه نه خدايا نه زوده......... هل انت علي العهد الذي برم گردون خدایا....این جا تاریکه..... صداي هق هق فضا رو پر کرده بود......... ماماااااااان کمک....بابا تو رو خدا..... تنهام نزارين باباي من مي ترسم عشق من اينجا تاريکه من سردمه تو که ميدوني چقدر سرمايي هستم ولا تخف ولا تحزن... خدايا بهم مهلت بده... يه روز بهم فرصت بده ضجه گريه..ناله...صداي مادرم گلکم....دخترکم....کو لباس سفيد عروسيت...کجايي؟پرپر شدی؟ و سوال منکر و نکير في القبر...... مادرم از حال ميره....... (گريه کن مادرم دخترت عروس سرزمين آرزوها شد) ....عزيزم...جگرگوشم....خدايا بچم آرزو داشت..... جوون بود هنوز زود بود چرا اونو منو مي بردي ان الجنه حق و النار حق بميرم چه زود کمرش خم شد يکي خواهرمو بگيره...اون نبايد منو اينجوري ببينه عفوک عفوک... اما تو کجايي عزيزم؟ چرا هر چي ميگردم پيدات نمي کنم انگار نه انگار که غم دوري از تو منو کشت... اين جشن ماست اما تو نيستي ببين چه زيبا شدم حلقه هاي گل رو ببين... چه باشکوه اين جشن... .فکرش رو ميکردي اينقدر خوشگل بشم مرا مي خوانند چه زود زمان وداع رسيد عشق من گريه نکني ها امشب شب جشن ماست شب عروسيمونه اينجا هيچکي و هيچ قانوني نميتونه ما رو از هم جدا کنه ببين سوار بر اسب روان منو ميبرن سوي حجله گاه لبهاي سردم تا هميشه باکره بوسه هايت ميمونه و دل عقيم آرزوي در آغوش کشيدن تنت وحسرت لب دريا بودن دير است بايد بروم بدرود عشق من تقدیم به همه ی عاشقای دنیا چه اونایی که مثل مرجان نیستن و چه اونایی که کنار هم هستن و قدر همدیگرو نمیدونن....خیلی راحت از هم جدا میشن غافل از این که شاید دیگه راهی برای بازگشت نباشه.. یاد بگیریم که انقدر راحت از هم خداحافظی نکنیم.....
نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 1:59 توسط ملیحه |
خدانگهدار سلام دوستای گلم........... اومدم بگم عید همتون مبارک....... 1385عجب سالی بود میتونم بگم پر حادثه ترین سال زندگیم بود... بامرگ مرجان شروع شد...با گریه و زاری ادامه پیدا کرد با تحمل جای خالیش داغونم کرد و با پیدا کردن دوستای خوبی بهم گرما بخشید وحالاهم تموم شد....... تموم شد..... حالا یه سال دیگه شروع شده.....اولین مناسبتش هم تولد خودمه....... بذارید یه ذره خودم رو تحویل بگیرم........ تولدم مبارک
مرجان عزیزم بالاخره تونستم بعد از یک سال به این نتیجه برسم که تو رو از دست ندادم........ و الانم خوشحالم....خیلی خوشحال..... نه تنها تو رو از دست ندادم بلکه دوستایی رو به دست آوردم که با دنیا عوضشون نمیکنم... خب خانومی رفتی تا امسال بهم هدیه تولد ندی؟؟؟ عیبی نداره..... وقتی اومدی به خوابم بهترین هدیه برام بود....همیشه برات نوشته بودم که آروزمه یک بار دیگه مثل اون روز آخر بغلت کنم...مثل روزی که سرودمون رو خراب کردی و بغل من داشتی گریه میکردی اون موقع کوچولو بودیم یه مشت بچه راهنمایی......گرمای اشک هات رو هنوز حس میکنم..... امسال هم پنجشنبه رفتیم بیرون توی حیاط.... یادته؟؟؟؟ چقدر حال داد..... پای من به خاطر مسابقه درد میکرد و نمیتونستم بدوم و تو هم همش تیکه بارم میکردی..... قربونت برم.... مرجان یعنی یک سال شد؟؟؟ یک سال شد که تو رفتی و من این یک سال رو با یه تیکه عکس سپری کردم..... مرجان یه چیزی بگم.... میدونی این پنجشنبه یه ذره می ترسیدم تا از بچه ها جدا بشم... امیدوارم هیچ اتفاقی برای هیچ کدومشون نیفته....... طبق معمول هم هدیه های تولدم رو یک هفته زودتر گرفتم...... من برای خودم خوب حال میکنما.....تو نگران من نباش...... از آخرای اسفند تا وسطای فرودین هدیه میگیرم....... میدونی آرزو به دل موندم یه بار دقیق روز تولدم هدیه بگیرم..... حتی خانوادم هم زودتر هدیه هاشون رو دادن...... هر کسی عید دیدنی میاد خونمون یه کادوی تولد منو هم میاره....... جات خالی........ حسابی کیف میده........ مرجان برام دعا کن خب؟؟؟ میدونم خیلی پاکی....... پاک پاک........ میدونی توی دلم چی میگذره.... تو تنها کسی هستی که میدونی .......همه چیز رو.... خواهش میکنم..... راستی عید دیدنی میام پیشت....... دوستت دارم..... هم تو و هم بقیه ی دوستام رو........ از این جا داد میزنم........ دوستتون دارم.... خب دیگه هر شروعی یه پایانی داره...... بهتره یاس مهربون هم تموم بشه و بره پی کارش.... خدایا همیشه از اینترنت یه دنیای کثیف رو میشناختم ولی نمیدونستم میشه دوستای خیلی خوبی هم توش پیدا کرد..... کار من هم تموم شد.... مرجانم این وبلاگ برای تو و به یاد تو بود... برات جرفای دلم رو می نوشتم ولی الان که خودت توی دلم هستی پس حتما حرفاش رو هم میشنوی..... خداحافظی خیلی سخته.....
برای همیشه خدانگهدار
وقتي رفتي همه چي رفت تو راگم کرده ام امروز
نوشته شده در چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 23:43 توسط ملیحه |
|
درباره وبلاگ یاس مهربون
به نام عشق به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غم ها، به نام غم ها بوجود آورنده ي اشكها، به نام اشک تسکين دهنده ي قلبها، به نام قلبها ايجادگر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان سلام به دوستای گلم...... ابن وبلاگ جایی است برای حرف های دلم و برای زنده نگه داشتن یاد دوستی که الان زیر خروارها خاک خوابیده و باخاطرش زندگی می کنیم...... نويسندگان
دوستای خوبم لينك هاي روزانه |